به نام خدا
آنچه انسان میداند یعنی علم یا آگاهی یا معرفت او همچون یک پیکر واحد دروجود آدمی است ببینید
پیکر مادی انسان ازسه قسمت تشکیل می شود
سر میان تنه وپاها که هربخش مسؤولیتی را برعهده دارد
سر مرکز آگاهی وحواس است و بالای بدن قرار دارد همچون محل دیدبانی تمامی حواس درانجاست آگاهی مستقیم انسان یا معرفت عرفانی همچون سر است ونقش آن مشاهده عین حقیقت است همه حواس یکجا درآن است
میان تنه انسان که محل بیشترین اعضای داخلی است بیشترین تحرکات درآن است ازحرکت مداوم قلب تا هضم غذا شش ها روده ها و...
آگاهی های فلسفی انسان و علوم منشعب ازآن همچون میان تنه است که همه تلاش ها برای دریافت ها اعم ازذهنی و حسی است صورتی از حقیقت اند
وپاها که ابزار رفتن است و نقش چندانی ندارد
معارف وحیانی همچون پاهاست که برای ایستادن وحرکت روبجلو است
آدمی بدون پا هم می تواند به جلو برود ولی پاها یاور او هستند .پیامبران اگر نمی بودند انسان با دوبخش دیگر آگاهی قادر بود حقیقت را بیابد لیک این لطف خداوند بود که علاوه بر آن چراغ را ه نیز باشد
مهمترین بخش پیکر سر است که بدون آن حیاتی نیست
می گویند که روح انسان ابتدا ازپاها خارج ودرانتها از سر بیرون می رود
کلیه معارف انسان بدون بخش خودآگاهی یا عرفان نه اینکه بی فایده است بلکه اساسا شکل نمی گیرد ومانند پیکر بی سر است.
آیا دانشی بدون وجود بدیهیات شکل می گیرد؟
نتیجه پیکر معارف انسان سرش عرفان تنه آن فلسفه وپای آن
وحی است
اولی عینی ودومی ذهنی وسومی انتقالی است
دانشمندانی که عرفان ووحی را مردود می شمارند ازپیکر یادشده تنها میانه آنرا دارند و دانش آنها بی سروپاست
اگر اصالت به ماده بدهیم همه چیز را مادی می بینیم واگر اصالت را به دریافت درونی بدهیم همه چیزرا عرفانی می بینیم وماده را ندیده می گیریم
هردو دریافت اصیل اند وهمراه با یکدیگر یکی عین حقیقت را می بیند ودیگری صورت یا مفهوم انرا